شبی دیگر
قلمی دیگر
و شعری دیگر
من که راضی شده ام کنج نبودن هایت
ای به قربان تو و شکل زیارت هایت
دل چو دریا که به خشکی زدهای ای صوفی
ای به قربان دل و یاد عبادت هایت
صوفیا عاشقِ مجنون، لبِ خندان، پرِ درد
یاد لبخند لب و رسم شکایت هایت
سر به این شانه مجنون ننهی گاه غمت
من نگویم ز چه رو نَقل حکایت هایت
دل من بسته به آن موی خم و شکل خمار
گشته آوارهی صحرای جنون آقایت
میکشم بارِ غمت را به تنِ خسته و سرد
لینک میدانم و میدانی از آن زمان آیندهیت
بغضِ پنهان شده در حنجره ام چاره نشد
من فدای همه ناز و اشارت هایت
تا نفس در قفسِ سینه بوَد، زود بیا
«صوفیا» ناز نکن؛ نازِ حسادت هایت
برچسب:
نویسنده: کیارش حیدری